تبلیغات
کبوتر حرم-گلشنی - قامت بلند عشق شفایافته
کبوتر حرم-گلشنی
علی اکبر گلشنی
 
تاریخ : 4 آذر 90 | نویسنده : علی اکبر گلشنی
شفایافته: سكینه بای. سن: 14 سال. اهل: گرگان. نوع بیماری: اعصاب، تشنج
دلم قرص بود كه آقا عنایتی می‌كند. باران می‌بارید. تند تند، این را از صدای شدید و مداوم ناودانها فهمیدم. به حتم بارانی سیل‌آسا می‌بارید، این وقت سال چنین باران‌هایی در مازندران می‌بارید. بعضی وقتها دو یا سه روز پی در پی.
آب باران از كناره خیابان راه می‌گرفت و در ابتدای كوچه به داخل جوی آب شره می‌كرد. هر سال در چنین روزهایی در حیاط را می‌گشودم، جلوی در و در سایه‌سار هشتی می‌نشستم و (به انگشتان بلند باران كه بر روی زمین پشنگه می‌زد) خیره می‌شدم چه حظی می‌بردم از تماشا، سیر نمی‌شدم، آنقدر باران را دوست داشتم كه اگر تا شب هم می‌بارید می‌نشستم و از تماشا خسته نمی‌شدم.
اما حالا آنطور نیست، مثل آن روزها عاشق باران نیستم، وقتی باران می‌بارد جیرم می‌گیرد. از صدای پای باران بر بام خانه هراس دارم، از آهنگ شاد ناودانها متنفرم. وقتی كه باران می‌بارد حوصله‌ام سر می‌رود، از خود بی‌خود می‌شوم.
مخم درد می‌گیرد از شنیدن هر صدای كوچك جیرم در می‌آید، اعصابم به هم می‌ریزد و دلم می‌خواهد با صدای بلند فریاد بكشم. دیگر صدای باران را دوست ندارم. وقتی كه باران بر شیشه پنجره اتاقم انگشت می‌كوبد، انگار كسی درون مخچه سرم مته می‌چرخاند. به یكباره حالم به هم می‌خورد، تشنج به هم دست می‌دهد، بدنم سخت می‌لرزد و فریاد می‌كشم. شیون می‌كنم، مادر سراسیمه از اتاق دیگر، خودش را به اتاق من رساند، در چهارچوب در ایستاد و نگاه شگفت‌زده‌اش را به پیكر نحیف من انداخت، بی‌اختیار سیلی به گونه‌هایش كوبید و موهایش را محكم كشید، داد زد، ضجه كشید و من بی‌آنكه از خود اختیاری داشته باشم دراز به دراز در وسط اتاق افتادم، دیگر نه او را دیدم و نه صدایش را شنیدم.
باران می‌بارد. این بار آهسته، صدای ناودان موسیقی دل‌انگیزی است كه مرا به خود می‌آورد.
مادر همچنان در كنار بسترم نشسته است و چشمانش هنوز نم دارد بیچاره مادر، چه غصه‌ای به دل دارد، چه دلی می‌تركاند، كارش شده است گریه. طفلی مادر، خیال می‌كند گریه‌اش درمانی است بر درد بی‌درمانم. چه پندار عبثی، خودش را می‌كشد و من از این بابت غصه بیشتری متحمل می‌شوم. كاش می‌توانستم برایش بگویم، كاش می‌توانستم حالیش كنم كه گریه‌اش برای من هیچ ثمری ندارد جز غصه بیشتر.
درد خودم می‌كشدم، بس‌ام نیست؟
چشم كه باز می‌كنم، لبخندی می‌زند و از جا بر می‌خیزد، می‌رود برایم شربتی فراهم كند، دیگر به كارهایش عادت كرده‌ام، همه‌اش را از بر هستم. حتی می‌دانم وقتی برایم شربت بیاورد چه كلامی بر زبان می‌آورد:
ـ بیا دختركم، بیا این شربت خدارو بنوش تا جیگرت جلا بگیره، به حال بیای...
مادر كه در قاب در اتاق گم می‌شود، موسیقی ناودان و بارش مداوم باران بر بام، طنین بیشتری می‌گیرد، مثل آنكه ولوم صدای رادیو را باز كرده باشی، صدا در گوشهایم می‌پیچد. كرخی خوابی دوباره به نگاهم می‌ریزد، پلك‌ها را روی هم می‌گذارم، شبح پدر در پشت پلكهایم شكل می‌گیرد. از در داخل می‌شود. شال سبزی به گردن دارد. چهره‌اش عجیب نورانی است. متحیر نگاهش می‌كنم. جلو می‌آید و بر بسترم می‌نشیند، سلامش می‌كنم.
ـ سلام پدر، كجا بودی این همه روز؟ دلم برات تنگ شده بود.
می‌خندد، وه كه چه خورشیدی دارد لبخندش. گرم می‌كند جانم را.
ـ سلام نازنینم، دختركم، من هم دلم برایت تنگ شده بود، یه ذره شده بود، دل بابا برای سكینه خوش قد و بالا. خوبی غنچه دل بابا؟
دستم را حلقه گردنش می‌كنم و ریش انبوهش را می‌بوسم.
ـ خوبم بابا، تو رو كه می‌بینم خوب خوبم. وقتی به دیدنم میای خوب می‌شم، با اومدنت همه دردها فراموشم میشه. ولی وقتی می‌ری...؟!
خم می‌شود و پیشانی‌ام را می‌بوسد:
ـ دیگه نمی‌رم بابا. پیشت می‌مونم به شرطی كه قول بدی همیشه خوب خوب باشی! قول می‌دی؟
ـ قول می‌دم. قول قول. به شرطی كه بگی اون شال سبز رو از كجا آوردی؟
دستی به شال گردنش می‌كشد و آنرا می‌بوسد: می‌گم. همه چی رو برات تعریف می‌كنم. از سیر تا پیاز و تعریف می‌كند: ـ وقتی از جبهه بر می‌گشتم در مسیر راه به زیارت آقا، راهی مشهد شدم این شال هدیه آقاست، برای تو آوردمش، برای شفای درد تو. آقا دعوتت كردند به زیارت، باید خودتو آماده كنی تا بری به پابوس آقا.
مشعوف از جا بر می‌خیزم و خوشحال فریاد بر می‌آورم:
ـ می‌خوام برم زیارت، می‌خوام برم مشهد، به پابوسی آقا امام رضا(ع). می‌خوام برم به شفاخواهی. مادر شگفت‌زده در آستانه در ایستاده است:
ـ چی شده دخترم؟ خواب دیدی؟
نگاهم را در نگاهش می‌دوزم و با شادی می‌گویم: خواب خوبی بود مادر، خواب مشهد، خواب بابا، خواب شفا، خواب آقا، آقای غریب، امام رضا(ع).
مادر با اشك می‌خندد. همیشه از اینجور خنده‌های مادر خوشم می‌آید. وقتی خیلی غمگین باشد و در عین حال خیلی هم خوشحال، اینجور می‌خندد. هم می‌خندد، هم می‌گرید. حالا با چشمان خیس به من می‌خندد.
ـ می‌برمت مادر. می‌برمت مشهد. می‌برمت دخیل آقا. به قصد شفا، ان شاء الله.
دو روز بود كه دخیل امام نشسته بودم، دلم قرص بود كه آقا به دیدنم می‌آید. این همه راه را به امید آمده بودم، دلم قرص بود كه آقا عنایتی می‌كند.
شب روز دوم حضورم در حرم بود كه هوا بدجوری اخم كرد، ابرها سقف آسمان حرم را پوشاند؛ دیگر هیچ ستاره‌ای به چشم نمی‌آمد، برودت هوا بالا گرفته بود و لرزی تا مغز استخوانم را می‌سوزاند. مادر تن پوشش را كند و روی شانه‌هایم افكند، رعدی غرید، برقی سقف سیاه آسمان را شكافت، بارانی ابتدا نم نم و سپس تند و سریع شروع به باریدن كرد. مادر دستم را كشید و همراه خودش به داخل صحن حرم كشاند.
گرمای مطبوع داخل حرم به جانم نشست، كنار ضریح داخلی حرم نشستیم و مادر به نماز حاجت قامت راست كرد، من قرآنی را از گنجه برداشتم و آن را گشودم، سوره الرحمن آمد، شروع به خواندن كردم. هنوز به نیمه‌های سوره نرسیده بودم كه چیزی شبیه به یك رخوت بعد از ظهری توی تنم ریخت و میل به خوابیدن بر پلكهایم سنگینی كرد. قرآن را بر روی لوح نهادم و تكیه‌ام را به ضریح دادم پلكهایم روی هم افتاد و خواب آرام مرا در ربود.
جمعیت همچنان ولوله می‌كرد، صداها در گوشم طنین داشت، حالا از پس پلكهای فروبسته جمعیت را می‌دیدم، عجیب بود نمی‌دانستم خوابم یا بیدار؟ بیدار نبودم، این را یقین داشتم ولی آنچه می‌دیدم رویایی حقیقی بود انگار با چشم سر می‌دیدم. از میانه جمعیت شعاع پر نوری برخاست و به سویم آمد. در برابر من كه رسید سبز شده بود. سبز سبز. نور سبز جلوی پلكهای بسته‌ام هی رنگ گرفت و رنگ عوض كرد. زرد، آبی، نارنجی، قرمز، سبز، ... بعد همه نور در نقطه‌ای جمع شد، آن نقطه شكل گرفت و قامتی بلند در برابر نگاهم هویدا شد. محاسنی بلند، چهره‌ای كشیده و زیبا، قامتی استوار با لباسی یكدست سفید. آقایی با شال سبز، همان شالی كه بر گردن پدر دیده بودم. آنگاه كه به خوابم آمده بود. رنگ سبز شال با رنگ رخسار آقا همنواختی عجیبی داشت جوری كه چهره‌اش به نگاه من نمی‌آمد. محو شده بود. پیش آمد و دستی بر سرم كشید:
ـ چی شده دخترم؟
ـ جلوی پایشان برخاستم:
ـ مریضم آقا، كفتری بال شكسته‌ام، اومدم میون كفترای پاك شما تا شفا بگیرم.
آقا خندید. خنده‌اش همه گل بود، شكوفه بود، عطر داشت، عطر گل محمدی:
ـ كفتر بال شكسته ما برخیز. برو میون كفترای پاك، پرواز كن. تو شفا گرفتی.
پر شعف داد كشیدم: یعنی من...!؟
دوباره دست پر محبتش را بر سرم كشید و گفت: هیچكس از این خونه ناامید بر نمی‌گرده، مگه خودش ناامید باشه.
باز آن قامت بلند نور شد و مثل شهابی از برابر نگاهم پرید.
از خواب بیدار شدم. قرآن بر روی لوح در برابرم باز بود؛ سوره الرحمن. فبای آلاء ربكما تكذبان.
مادر نمازش را سلام داده بود و دستهای پرتمنایش را به سوی آسمان دراز كرده بود تو گویی آن دستها تا عرش خدا بالا رفته بود.





طبقه بندی: شفایافتگان، 
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
پیوند های روزانه